از سطح زمین برآمدم و تو آتشی سوزنده که در عمق چشمانم جاگرفته بود. باید می آمدم. باید قد می کشیدم و نفس هیولایی که عقل را تحقیر می کرد و مرا به ازدحامی علیه خود می کشاند. در یک سیراب نمودن فاسد و خفه کننده محبوس می ماندم اگر به طبیعت چنگ نمی زدم و راه بی پایان برابرم گشوده نمی شد و اینگونه من فصل اول تو شدم. من، آدم شدم.
فعل و انفعالی زیبا بیان شد.
سپاس
آزادش می کنم
هنوز این درخت
پابند زمین است...
گرما سنج ذهنی کلمات شما به تصویر و شکل آمیخته ، گداخته و پرداخته رو به بالا سمت و سوق دارد... روایت گاه شمرده و گاه نفس مرده باید سرود.
سپاس در این جلوس و خلوص
از سطح زمین برآمدم و تو آتشی سوزنده که در عمق چشمانم جاگرفته بود. باید می آمدم. باید قد می کشیدم و نفس هیولایی که عقل را تحقیر می کرد و مرا به ازدحامی علیه خود می کشاند. در یک سیراب نمودن فاسد و خفه کننده محبوس می ماندم اگر به طبیعت چنگ نمی زدم و راه بی پایان برابرم گشوده نمی شد و اینگونه من فصل اول تو شدم. من، آدم شدم.
فضاسازی در متن و اجازه دادن به کلمات برای ادا نمودن آن فرضیات ذهنی شما یک نقد تفسیری دیگر می طلبد.
سپاس
موفق باشید!