شاعرانه های یک مینیمالیست کار هر چقدر در تلاش برای شدت خطوط باشد باز انگار یک رمان است. این اثر در کنار دیگر آثار راه یافته به گالری تفاوت های بارزی در نوع نگاه ، درک از زاویه و باز همان ایهام لذت بخش در کارهای راه یافته با موضوع زاویه است. افتادن یک چهار پایه چوبی که حسی از تنهایی و خستگی را در کنار درختچه ای خشک ایستاده در بین قطر سیاهی و سفیدی است که می تواند ذهن بیننده را درگیر خود کند. باید قبول کرد دیدن این مثلت ها خود زوایای پر از ایهام و نگاه شاعرانه ای است که می تواند با تفاسیر ریز و درشتی همراه باشد. این عکس برای من شبیه رنگ سیاه و سفیدی است که آبی نفتی تصویر می شود.
شروع زاویه از نقطه ای ست که خط می شکند و به سویی تمایل پیدا می کند و یا در مقابل آن قرار می گیرد... و در کار شما با پارادوکسی از سفید و سیاه - بودن و رفتن - و رفتنی که با جا ماندن، همراه شده... ماندن خاطراتی از جنس شعر مشاهده می کنیم...
قابی که در آن تضادگرفته از کنتراست تانسبت و جایگاه المانهااز پررنگ نمایی سیاهی تا پرورش نیستی و نابودی پیوسته در ذهن مخاطب برای القای مفهوم مورد نظر قدم بر می دارند
.
.
چتری از مهربانی یکتا بر سر شما..
حس سرد عدم حضور بشر و متروکه بودن فضا محسوس است.
چیزی نمیتوانی بگوئی ...
چشم هم نمیتوانی برداری ...
آیا من در آنجا بوده ام ؟
شاید هم در خلسه عکس گم شده ام...
ممنون
ثبتی فوق العاده که همچون همیشه مهر شما روی آن خورده است
.
.
چتری از مهربانی یکتا بر سر شما..