در ساختاری بی نظیر از نظر سوژه،اجرا و ادیت،شاهد پرتره بینظیری هستیم.
در یک فرآیند بصری فراواقعگرایانه،شکستن بسیاری از قوانین طبیعت و از بین رفتن هنجارها و تصورات همیشگی ذهنمان را به تماشا نشسته ایم.
عکس،سعی در بیان مفهومیست انتقادی،از انسان امروزی و نوع زندگیش.
مردی تنها در وسط کادر،ایستاده و با بریدن شکم خود،کودکی را از شکمش خارج کرده است ،در حالی که از درد ،فریادی بلند و جنون آمیز سر داده است.
این صورت قضیه است و در باطن،کودک نحیف و ظریف،در واقع کودک درون انسانیست امروزی که در پیچ و خم و گرفتاریهای عصر صنعت ،بدون تقویت و تغذیه،تنها و بیکس بدست فراموشی سپرده شده است.مرد،نماینده ایست از انسان های دور از شور و نشاط و عشق.
گویا این انسان ،در آخرین اقدام جنون آمیزش و در اوج نا امیدی به فراهم شدن شرایط بهتر برای زیستن،دست به نوعی خودکشی روح زده است و نه میتواند همگی پل های بازگشت خود را خراب می سازد.
تفسیر احمد شاملو می باشد...پس پای ها استوارتر بر زمین بداشت، تیره ی پشت راست کرد، گردن به غرور برافراشت، و فریاد برداشت:اینک من! آدمی! پادشاه زمین!و جانداران همه از غریو او بهراسیدند، و غروری که خود به غرش او پنهان بود بر جانداران همه چیره شد و آدمی جانوران را همه در راه نهاد و از ایشان برگذشت و بر ایشان سر شد از آن پس که دستان خود را از اسارت خاک باز رهانید. وبه حیرت در آفریده ی خویش نظر کرد،چرا که با زیبایی دست کار او زیبایی هیچ آفریده به کس نبود.و او را نماز برد، چرا که معجزه ی دستان او بود از آن پس که از اسارت خاک شان وارهانید. پس خدای را که آفریده ی دستان معجزگر او بود با اندیشه ی خویش وانهاد.و دستان خدای آفرین خود را که سلاح پادشاهی او بودند به درگاه او گسیل کرد به گدایی نیاز و برکت کفران نعمت شد،و دستان توهین شده ی آدمی را لعنت کردند چرا که مقام ایشان بر سینه نبود به بنده گی و تباهی آغاز یافت
در یک فرآیند بصری فراواقعگرایانه،شکستن بسیاری از قوانین طبیعت و از بین رفتن هنجارها و تصورات همیشگی ذهنمان را به تماشا نشسته ایم.
عکس،سعی در بیان مفهومیست انتقادی،از انسان امروزی و نوع زندگیش.
مردی تنها در وسط کادر،ایستاده و با بریدن شکم خود،کودکی را از شکمش خارج کرده است ،در حالی که از درد ،فریادی بلند و جنون آمیز سر داده است.
این صورت قضیه است و در باطن،کودک نحیف و ظریف،در واقع کودک درون انسانیست امروزی که در پیچ و خم و گرفتاریهای عصر صنعت ،بدون تقویت و تغذیه،تنها و بیکس بدست فراموشی سپرده شده است.مرد،نماینده ایست از انسان های دور از شور و نشاط و عشق.
گویا این انسان ،در آخرین اقدام جنون آمیزش و در اوج نا امیدی به فراهم شدن شرایط بهتر برای زیستن،دست به نوعی خودکشی روح زده است و نه میتواند همگی پل های بازگشت خود را خراب می سازد.
شبیه تابلوی نقاشی شده
دست مریزاد