66%
امتیاز
۱۳۹۴/۰۵/۲۰
بازدید : 12 نظرات : 11
https://1pix.ir/i/ah16
۱۳۹۴/۰۵/۲۰
بازدید : 12 نظرات : 11
مستندی تکان دهنده و قابل قبول ، معضل کهنسالان امروز فرار فرزندان از آنها و عدم درک آنها و روی آوردن آنان به غیر از فرزندان، در این دوران احتیاج مبرم به اطرافیان بویژه خانواده و وابستگان در این سنین به شدت احساس می شود، لیکن در این فریم این رابطه به نوعی گسیخته و از هم پاشیده شده است، و چه زیبا این گسستگی روحی بیان شده، که با ریموت کنترل تلویزیون بخوبی نمایان شده و برجسته شده است، غمی پنهان و سنگین در نگاه مادر موج می زند صورتی تکیده و چروکین که حاکی از رنج هایی بس عمیق و ریشه دار است، و اوج این کشمکش و گسیختگی معنادار در تصویر، پلانی ناقص از کاراکتر دوم است که فقط پاهای او به نمایش در آمده و تاکیدیست هوشمندانه بر این جدایی و فرقت روحی. اتمسفر ثبت هم در کل سایه ای از غم و اندوه بر آن سایه افکنده است که با کورسویی از رفلکس تلویزیون اندکی تعدیل شده است. به نظرمی شد با رعایت مواردی به نتیجه بهتری رسید.
1- ارائه تصویری از تلویزیون
2- ویرایش مجدد با اولویت بازنگری کلی در کنتراست
درود و سپاس جناب روحی عزیز
این عکس یک فریم از مجموعه ای هست که به ارتباطات امروزیِ جوانان با محیط پیراموشون خصوصا در خانه و خانواده میپردازه که امیدوارم در آینده نگاه ارزشمندتون رو مهمان کاملِ این مجموعه کنید که بسیار خرسند خواهم بود ...
در مورد کنتراست موافقم اما این اندازه ی کنتراست در داخلِ مجموعه و به تدریج به اوج خواهد رسید که یکی از تلاشهایم برای خلاقیت در این مجموعه هست ، هر چند با ارائه ی تک عکس در اینجا لازم بود تا در کنتراست دقت بیشتری میکردم که متاسفانه اینگونه نبوده ...
عدم وجود تلویزیون نیز ارتباط مستقیمی به دیگر فریم های این مجموعه دارد ...
ممنونم از نگاه خوبتون بزرگوار ...
باشید .
کار خوبی شده . با این مانیتوری که دارم عکس رو میبینم به نظر نور کمه
برقرار باشید
سپاس از حضورت شهرام عزیز ...
زنده باشید .
مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
بی تو
نه بوی خک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل وجگرده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیکانم
غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها
دوست خوب من
وقتی مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد
ما باید مادرانمان را دوست بداریم
وقتی اخم می کنند و بی دلیل وسایل خانه را به هم می ریزند
ما باید بدویم دستشان را بگیریم
تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند
ماباید پدرانمان را دوست بداریم
برایشان دمپایی مرغوب بخریم
و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم
پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را
ما باید دوست بداریم