وقتی خورشید آرامآرام به آغوش افق میرود و آسمان در شعلههای آخرین نفسهای روز میسوزد، پرندهای تنها بر بلندی ایستاده است؛ گویی نگهبان غروب است، که مأموریتش بدرقهی نور و خوشآمدگویی به سکوت شب میباشد. در آن لحظه، همهچیز از حرکت میایستد و تنها قصهی پرنده و خورشید باقی میماند، قصهای که هر روز تکرار میشود و هر بار زیباتر از قبل به ?
به تماشای چه چیز است پرنده؟ نمی دانم من!
گویی در فکرِ غروب است , نمی دانم من!
غمِ هجران ز عزیزش دارد , نمی دانم من!
من ندانم , تو ندانی هرگز ,
که چه در تَنگِ غروب است,
نه , نمی دانم! نه.
شعر: فرنوش السادات اولیائی
عکس بسیار زیبا و حرفه ای ست و تفسیرهای پنهانِ زیادی در دلِ خود دارد.
با آرزوی موفقیت برای شما
گویی در فکرِ غروب است , نمی دانم من!
غمِ هجران ز عزیزش دارد , نمی دانم من!
من ندانم , تو ندانی هرگز ,
که چه در تَنگِ غروب است,
نه , نمی دانم! نه.
شعر: فرنوش السادات اولیائی
عکس بسیار زیبا و حرفه ای ست و تفسیرهای پنهانِ زیادی در دلِ خود دارد.
با آرزوی موفقیت برای شما