در فراسوی پریشانی دشت. چشم ها باز باز است. آن تاریکی مطلق هم آیه های طولانی و تکراری است بگذار تا کمی به آشتی با تو برگردم بگذار نقطه های سکوت ممتدباشد و یکنواخت حس. کامل ترین نگاه عکاس به درجه هایی از هنر بصری و هنر درونی.... در مقابله با عالمی چند سویه برای تمرکز به حرفهایی که نهانش کرده و با آوازی بلند می خواندش... به روح بزرگ عکست احترام می گذازم.
هنرمند که در اینجا عکاس باید نامیدش عکس می گیرد که قاتل نباشد. بولتانسکی معتقد است در درون همه ی ما یک کودک مرده است. ما قبلا مرده ایم و دیگر نمی توانیم بمیرم به این جهت شروع می کنیم به کشتن. حواسم همش میره به سکوت اون گیاه اونقدر که عروسک رو یادم میره. از سکوت گیاه یک جنین مرده به دنیا آمد.
انسان را نه در صورت ظاهری اش.. که در لایه های هولناک هستی می جویی.. معنا را نه در نگاه و نه در آوا.. شعر را نه در دیوان که در ایوان نه توی مرگ اندود ظلمت.. سکوت ندارد علیرضا.. سکوت ندارد.. این فریاد است.. از جنس شروه خوانی زنان جنوب.. از جنس التهاب بشر.. از جنس نعره آنکه میداند. علیرضا.. از سکوت بگو..
بانوی خفته در میانه طبیعت شاید هم رها شده در آن روزی مایه دلخوشی کسی بود و با چشمکهایش لبخند می آفرید اما امروز تنهاست و با تنی زخم خورده از بیمهری دوست ، در آرام وحشی طبیعت آرمیده........
صدایش سکوت است
نگاهش تاریک
موهای گیس بافش ،کلاه گیس...
دخترهمسایه امان امروز
عروسک مرده اش را
زیر درخت سیب
کنارجنازه ماهی ها دفن کرد
گریست تمام خاطراتش را
و چه سخت است
عشق را به خاک سپردن...
او سالها معشوق من بود
وامشب با او
ازدواج خواهم کرد
مهم نیست ،که معشوقه ام
یک عروسک مرده باشد...